رکسانارکسانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

عروسک خشگل من

مامان رکسانا خانم و آقا رادمان

4ماهگي

سلام دختر مامان ماماني رو ببخش كه دير به دير سراغت مي يام و واست مي نويسم. ماماني  يه كم سرش شلوغ شده.صبح ها كه مي يام سر كار و تا ساعت 2 سركارم.وقتي ام كه تو را از مهد مي يارم تا شب ازت جدا نميشم. ما عاشقتيم.من و بابايي واسه با تو بودن له له ميزنيم.نمي دوني چقدر عزيزي.تو دنياي مايي. نمي دونم چرا عصر ها نسبت به صبح نا اروم تري. تازگي ها واسمون مي خندي و يه لحظه از مامان دل نميكني.همش نگات دنبال منه. چند وقتيه كه واست حريره برنج و بادام درست ميكنم و بهت ميدم .الهي مامان دورت بگرده.نمي دوني وقتي سر كارم چقدر دلم واست تنگ ميشه.همش ساعت رو نگاه ميكنم كه 2 بشه و بيام خونه تو را ببينم. اين عكست رو تازگي ها گرفتم داري روز ب...
25 تير 1392

عکس های دخمری تا به امروز

روز اول تولدت رکسانا جان قربونش بره مامان روز دوم روز سوم   روز چهارم روز پنجم روز ششم روز هفتم روز هشتم روز نهم روز دهم روز یازدهم روز دوازدهم روز سیزدهم روز چهاردهم روز پانزدهم روز هفده هم روز هجدهم روز نوزدهم روز بیستم ...
1 خرداد 1392

7/1/91تولدت مبارک عزیز دل مامان

صبح 5 /5 از خواب بیدار شدم.چرا نگران نبودم            ولی یه درد های خاصی سراغم اومده بود.زیر دلم میگرفت و ول میکرد .خدای من نکنه اینا دردهای زایمانه و من طبیعی زایمان کنم .و ایم شروع نگرانی  من و درد هایی شد که هر چند دقیقه یکبار من رو میگرفت و رها میکرد .مادر آرش آماده اومد بالا تا همراهمون بیاد به بیمارستان.اسم دادم به خواهر بزرگم کبری. از زیر قرآن رد شدم و با توکل به خداراه افتادیم ..دردها هر لحظه بیشتر میشدن. رفتیم در خونه آجی جون و راهی شدیم.آرش رو داخل زایشگاه راه ندادن و ازمون خواستن چند دست لباس بگیریم.اتاق من شماره 16 تخت 7 بود.لباسهامو عوض کردم  به پرستار گفتم که د...
26 فروردين 1392

آخرین شب بدون تو

سلام دخترم بالاخره تمام شد و تو صحیح و سالم اومدی تو بغل من تو اومدی و با خودت نور و روشنایی آوردی امروز دقیقا 13 روزه که تو به دنیا اومدی و من تازه وقت کردم که بیام و تمام این مدتی که گذشت رو واست بنویسم سه شنبه ساعت 9 شب با بابا آرش و زن دایی فروغ رفتیم بیمارستان تا کارهای مقدماتی رو انجام بده واسه فردا که قراره عمل بشم . این 3 تا عکس عکس های قبل از رفتنم هستن .آخرین شبی که تو تو ی دل مامانی جا خوش کردی توی بیمارستان ازم خون گرفتن واسه آزمایش و نوار قلب گرفتن واسه تشکیل پرونده وازم خواست که بستری بشم خیلی اصرار کردم که میرم و فردا صبح بیام تا بالاخره با رضایت قبول کردن که برم به شرطی که صبح ساعت 6 اونجا باشم .چون خیلی گرس...
19 فروردين 1392

دیگه آخرشه

سلام عروسک خوشگل مامان.اون تو جات خوبه ؟قربونت برم.امروز از اون روزهایی بود که حسابی شیطونی میکردی .انگار توام دیگه خسته شدی و می خوای بیای بیرون ولی دیگه چیزی نمونده .پس فردا صبح تو به دنیا می یای و با خودت خیر و برکت و شادی می یاری. تمام این ماهها یک طرف ،این ماه اخر یه طرف دیگه.سنگینی م اجازه خوابیدن بهم نمیده واسه همین شبا تا صبح بیدارم.بابایی بیچاره خیلی هوای من و تو را داره. دیشب می گفت تا تو بری اتاق و عمل و برگردی که من می میرم و زنده میشم.پناه بر خدا ایشالا هر دومون صحیح و سالم برگردیم خونه. و تو با لبخندت ببینی چه دنیایی واست ساختیم. امروز بعد از چند روز بابای رفت سرکار .احتمالا فردا ام میره و و واسه 4 شنبه و 5 شنبه مر...
5 فروردين 1392

عیدت مبارک عزیزم

سلام عروسکم عیدت مبارک قربونت برم دقیقا 1 ساعت پیش سال جدید تحویل شد و تو با شروع سال نو در وجود من به تکاپو افتادی. هفته دیگه همین موقع تو حتما به دنیا اومدی و تو بغل من خودت رو جا کردی و داری از شیره وجودم تغذیه میکنی. امیدوارم سال جدید سال خوبی واسه همه باشه  و برای ما هم با وجود تو شیرین تر و پر برکت تر و با سلامتی کامل باشه. تو صحیح و سالم بیای و با خودت خیر و خوشی بیاری بابا آرش یه بابای نمونه بشه و .................کلا زندگی مون گلستون بشه دخترکم توام دستهاتو بالا بیار و از تو دل مامانی دعا کن یا قران ،یا الله،یا خدا به حق همین ساعت های اول سال هیچ کس رو ناامید نکن.خانواده یمنم ناامید نکن دل تو دلم نیست تا تو بیای ع...
30 اسفند 1391

دیگه چیزی نمونده

سلام عروسک خوشگل مامان خوبی ؟ دلم داره له له میزنه که بیای بغلم دیروز با بابایی رفتیم دکتر .خانم کرمانی نامه بستری مو نوشت واسه 3 شنبه هفته آینده. 6 فروردین باید برم بیمارستان بستری شم و شما عروسک ناز صبح 4 شنبه می یای بغل من فدای چشمات بشم. از خانم یمانی ام نوبت گرفتم واسه بیهوشی .خیلی استرس دارم قربونت برم. ولی تو که بیای وااااااااااااااااااااااااااای چه رنگ و بویی میدی به زندگی مون. بابا آرش که دل تو دلش نیست تا تو رو ببینه. 9 روزه دیگه تو تو بغل منی عزیز دل مامان. از شب ها چی بگم که نمی ذاری بخوابم.وای که چقدر دنده به دنده شدن واسه من سخته .باورت میشه تا صبح بیدار میشم.حتی بعضی موقع ها گریه ام میکنم ولی این شبها هم تمام...
28 اسفند 1391

برای دخترم

قسم بر درد زیبایی که از میلاد تو درجسم ودر جانم بپیچد قسم برناله های روشنی که شهد جانت را در این کامم بریزد   قسم برتو،قسم برمن،قسم براوکه مادربودنم راباوجودت بال وپرداد قسم برحرمت شامی که این نطفه براین جسم و بر جانم شررداد   نمی خواهم به حکم نام مادربودنم در بند من باشی همی خواهم شبی، روزی، دمی فرزندمن باشی   به حُرم عهد و پیمانی که با تو در نهان بندم به تو سوگند، تو فرزندم به این عهدم که پابندم   تو آزادی ، رهایی ، از همان روزی که می آیی نمی خواهم فداگردی،فناگردی دراین عشق اهورایی   تورا من رهنمایم ،ی...
21 اسفند 1391

شمارش معکوس

سلام عزیز دل مامان. انگار همین دیروز بود که سالگرد ازدواج من و بابا یی بود.کیت بارداری گداشتم و دو تا خط اومد. وای که چه روزهای سختی بود.اینکه اول دکتر ترسوندم که خارج از رحمی بود.و بعد و بعد و بعد. و امروز من و تو داریم روزشماری میکنیم .من واسه دیدن تو .و تو واسه نورانی کردن زندگی ما. امروز نوبت بهداشت داشتم.خانم شارقی بهداشت یار گفت که پاهام خیلی ورم داره و گفت درد هات شبیه دردهای زایمانه. من همش استرس دارم  ،نکنه تو دختر گلم زودتر به دنیا بیای .آخه هنوز یکی دو هفته ای وقت داری و بایئ تو دل مامان بخوابی .می خوام حتی شده یه روز بعد از عید به دنیا بیای.و یه سال خوب و پر برکت واسمون بیاری. تو که بیای تمام غصه های دنیا ...
19 اسفند 1391